|
امروز یه داستان دارم براتون واقعی و آخرش مال همین روزا:
جوونک تازه می خواست ازدواج کنه
یه جورایی درسش تموم شده بود
و علاقه مند هم شده بود
با خانواده که اومدند خواستگاری ، خانوداده عرسوم موافقت کردند
حرفهای گرمی بین عروس و داماد و خانواده مطرح بود
از حمایت گرفته تا راهنمایی و...
بعد از عقد پسر باید دوران سربازی رو سپری می کرد
اون راهی شد
این دوران خیلی زود گذشت
زندگی در آستانه آغاز بود
عروسی
و با یه حرکت جالب شروع به کار در یه شرکت
پسر نیاز به سرمایه داشت تا خودش رو از کار دفتری بکشه بیرون
همه یادشون رفته بود سر مراسم
چی می گفتن
نه عمو اومد وسط نه دایی و نه... (بحث انتظار نیست، چرا فقط توی سختی و گاها هیچ وقت)
همونایی که دم از حمایت می زدند
پسر گفت خودم می خوام شروع کنم
فقط زنش باهاش بود
اونم گفت حمایت می کنم
پسر به هر درو دیواری می زد
هم مرد دل گرمی های زن رو می دید هم زن تلاش های مرد
اما صبر زن کمتر از اینا بود
درست تو روزایی که مرد می خواست یه استارت بزنه
و کارم پیدا کرده بود
گلگی ها شروع شد
و توان به سر رسید
مرد احساس می کرد بیهوده تلاش می کنه
دچار سر دردهای بدی شد
دکتر هم که می رفت محکوم به استرس می شد
داروها آغاز و در پس آن خواب آلودگی
اخراج شدن از کار و محکوم شدن به اعتیاد کمترین چیز این ماجرا بود
زن هم داشت باورش می شد با یه مرد تن لش روبروست
اعتقادش به این مرد داشت فراموش می شد
اما مرد به زور هم که می شد
بدون توجه ای ازخانواده ولی برای حفظشون تلاش می کرد
یه روز سر کار مرد به زمین افتاد
اولین دکتر بعد از این سالها دستور سی تی اسکن داد
مرد دچار کیستی ۴ تا ۵ ساله در مغزش بود
همه این فکرها و تهمت ها به مرد بی توجهی دکتر بود
حالا او عمل شد
همه فامیل پولی را که می توانستند در اول ماجرا به او قرض بدهند با بازگشت پول در زمان!
حالا داشتند خرج عمل ۴۰ تا ۵۰ میلیونی او می کردند بدون بازگشت پولشان
و همه و زنش دچار عذاب وجدان و در انتظار بهوش آمئنش
بعد از ۲ عمل و ۳۶ روز
واقعا چرا؟
التماس دعا!
[+] نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388 توسط همراه |
|